مامان!
نمی دونی چقدر دلم برات تنگ میشه.
نمی دونی روزا چقدر دلم هوات و میکنه.
دلم می خواست منم مثل بیشتر دخترا که ازدواج می کنن،
خونم به خونت نزدیک بود تا می تونستم بیشتر بهت سر بزنم.
هر روز غروب که میشه ،میام کنار پنجره چشمام و می بندم،
دست کیمیا و کسری رو می گیرم پروازززز می کنم سمت خونت.
انگار جدا می شم از دنیا.
در و بروم باز می کنی.
اون حیاط با صفا و آب پاشی شده با اون باغچه ی کوچولو
روحم و تازه می کنه.
مثل همیشه بابا روی صندلی نشسته پا روی پا اندخته
با اون عینک دور مشکی مشغول کتاب خوندنه.
از بالای عینک یه نگاه سطحی بهم می ندازه وسلامم و جواب می ده.
مامان!
تو نمی دونی پیشونی پینه بسته ی بابا رو که به اخمش اضافه می کنه
با یه دنیا عوض نمی کنم.
اون با همه ی بد خلقی هاش که اقتضای سنشه برای ما پناهه.یه پشت
گرمیه.
با سینی چایی و کیک از پله ها پایین میای و وارد حیاط می شی.
وقتی به صورت مظلوم و با محبت و جدیت نگاه می کنم ،
همه وجودم آروم میشه.
اما چقدر خسته و محزونی مامان !
آره می دونم ......
مرگ ناگهانی دایی ممد کمرت و شکست.دیگه قد راست نکردی.
هشت ماهه که چشم چپت به خون نشسته.
حق داری
هشت ماهه که چهره و صدای گرم یه دونه برادرت و ندیدی و نشنیدی.
مامان !
یادته اون روز پای تلفن گفتی هر شب برای یکیتون گریه می کنم و از خدا
براتون مساعدت می خوام ؟ یادته مامان ؟
اون موقع شوخی کردم و گذشت...اما دلم می خواست بمیرم.
مامان دوست ندارم غصه بخوری.سختی و مشقت تو زندگی همه هست.
دلم می خواد همه دردای عالم رو به جون بخرم اما تو شاد باشی و بخندی.
چه نعمتیه مادر بودن!
چه دردیه مادر بودن!
کیک و چایی رو با هم می خوریم یه کم حرف می زنیم.بعد دست بچه ها رو
می گیرم دوباره به اون سر تهرون پرواز می کنم......
می بینی مامان !
من حتی از خیال با تو بودن خوشم.این کار هر روزه منه.
خیلی دوست دارم مامان . تو دنیای منی..........
روزت مبارک زنده باشی الهی
تا آخرین دم در جهان
گر پیر باشم یا جوان
من کودکم تو مادری
مادر زعالم برتری
+ نوشته شده توسط کیمیاگر در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت
15:25 |