تبليغاتX
عروج
 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یارب از چه خوارم کرده ای؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای؟

خسته ام،زین عشق دلخونم نکن

من که مجنونم، تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو لیلای تو من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگت پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی....

 

 

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در دوشنبه پنجم بهمن 1388 و ساعت 2:2 |
 

اینجا کجاست؟

من کیم؟

چقدر غریبم اینجا!

جه بی روح است این خانه!

چه اندوه ملموسی دارد!

اما انگار می شناسم درو دیوارش را!

بوی آشنا می دهد.

آشنای چندین ساله ی غریب.

این دو کودک شیرین از کجا آمده اند؟

چرا نفسم برایشان در می رود؟

چرا با هر کلامشان سراپا عشق می شوم

چشمانشان چه آشناست!

صورت خسته ام را در نگاهشان می بینم.

بوی عطر خدا می دهد نفس هایشان.

من کیم؟

کجای این زندگیم؟

این کیست که من روزان وشبم را،

 زیر سایه ی چترش سپری می کنم ولی او مرا نمی بیند!

چرا آنطور که می خواهم سایه سارم نیست؟

تمام شور جوانیم در خاک مرطوب زیر چترش مدفون شد و او نفهمید.

شوقم را ندید.

عشقم را درک نکرد.

التماسم را نشنید.

زیبایی جوانیم را ندید.

عطشم را نفهمید.

محبتم را به سخره گرفت.

نیازم را حس نکرد.

گونه های گلگون و دستان ملتهبم را دید و بی تفاوت از کنارم گذشت.

من کیم ؟

او کیست؟

 

می خواهم رها شوم از بی کسی.

من هنوز پر از شور جوانیم

میخواهم داشته باشم نداشته هایم را.

 

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در چهارشنبه سی ام دی 1388 و ساعت 1:36 |
 

          مرگ آن نیست که در گور سیه دفن شوم

مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 و ساعت 1:13 |
کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت

ولی آهسته می گویم: خدایا بی اثر باشد

۸/آذر/۸۷

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 و ساعت 1:16 |

روحم به من پند داد وبر من روشن کرد که عشق امتیازی در  عاشق نیست،

بلکه در معشوق است.و عشق در من همچون خطی دقیق وسخت میان دو میخ

 چوبی نزدیک به هم بود.

روحم به من پند داد که شب بیدار بمانم،زمانی که مردم محله خوابیده اند.

ومن بخوابم وقتی که آنان هوشیارند.

پیش از اینکه روحم به من پند دهد،

اگر عطری می خواستم آن را از باغ ها یا شیشه ها یا بخوردان ها به دست می آوردم.

اما اینک بو می کنم آنچه را که نمی سوزد و ریخته نمی شود .

و سینه ی خود را پر می کنم از یک نفس خوش...

و اکنون اشتیاق من جام من شد

تشنگی من شرابم

و تنهایی من مستی ام

و من سیراب نشدم و نخواهم شد.

ولی در این سوزش که خاموش نمی شود، مسرتی است که نابود نمی گردد.

 

 

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 1:13 |
 

بهترین آرزو ها را برایت دست فرشته ها سپرده ام

نگاهت به آسمان باشد....

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 1:0 |
 

ونترسیم از مرگ....

 

مرگ وارونه ی یک زنجره نیست

 

مرگ در ذهن اقاقی جاریست

 

مرگ در حال وهوای خوش اندیشه نشیمن دارد

 

مرگ گاهی ریحان می چیند

 

                                   گاه ودکا می نوشد

 

مرگ در سایه نشسته است به ما می نگرد

 

و همه می دانیم

 

ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است....

 

 

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 21:5 |
 

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد.....

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 و ساعت 0:41 |
 

زمین را گر شوی مالک طمع بر آسمان داری

دم رفتن همی بینی نه این داری نه آن داری

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت 1:32 |
 

مامان!

امشب از اون شباست که دوباره بد جوری هوات به سرم زده.

امشب از اون شباست که حس میکنم فرسنگها ازت دورم.

دلم میخوادت مامان...

ماه رمضون داره تموم میشه.

هرکاری کردم یه شب افطار بیام خونت ، نشد.

آره می دونم دلم پیشته. تلفنی باهات حرف می زنم.....

ولی من خودت و می خوام.

دلم برای سفره بی ریای افطار خونه بابام تنگه.

همیشه قبل از افطار نماز می خونی.

عاشق جانمازتم مامان.بوی بهشت می ده.

وقتی توش نماز می خونم انگار به خدا نزدیکترم.

یازده ساله که شبای احیا تنهایی پای تلوزیون می شینم.

به یاد شبایی که با هم تا سحر احیا می رفتیم.

هنوز صدای "العفو العفو" اون سحرا تو گوشمه.

دلم برا مسجد سرای سیروس،پاتق بابا و عموها و پسر عموها

پر می زنه مامان.

چقدر دور شدم از همه.....

یکی از چیزای عجیبی که هیچ وقت از نظرم دور نمیشه،

دعای سحر بود.

وقتی می رسید به این آیه"الهی لا توءدبنی بعقوبتک"

"معبودا ادب مکن مرا به شکنجه ات" بدون استثنا بابا هر

شب به این آیه که می رسید زار زار گریه می کرد و این آیه رو

با معنیش تکرار می کرد... یادته مامان؟

چقدر خاطره دارم از اون خونه...

چقدر دلبستگی دارم تو اون خونه...

 

همیشه دلم برات تنگه مامان

 

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 و ساعت 3:2 |

من هنوز در به در طره ی اون زلف سیاتم

من هنوز آشفته ی بارون اون ابر نگاتم

تو شبستون چشات

پای پله های پلکت

مچ مهتاب و می گیرم...

اون دمی که گرگ و میشه،

با یه دسته ی شقایق

پیش پای تو می میرم

اگه روز و خواسته باشی،

شب و تا تهش می نوشم

می زنم به آب و آتیش،

خورشید و برات میارم

زخم خورشیدی تن رو،

 با شب و شبنم می بندم

اگه مقتول تو باشم ،

دم جون دادن می خندم

من شب و با خاطراتم وصله می کنم ،می دوزم

من به هر رعد نگاهت گر می گیرم و می سوزم

 

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 1:8 |
من خدایی دارم که در این نزدیکیست

نه در آن بالا ها

مهربان خوب قشنگ

چهره اش نورانیست

گاهگاهی سخنی می گوید

با دل کوچک من

ساده تر از سخن ساده ی من

او مرا می فهمد

او مرا می خواند

نام او ذکر من است

در غم و در شادی

چون به غم می نگرم

آن زمان رقص کنان می خندم

که خدا یار من است

که خدا در همه جا یاد من است

او خداییست که مرا می خواهد....

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 1:44 |
 

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

صوفی نشود صافی گر در نکشی جامی

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در سه شنبه سوم شهریور 1388 و ساعت 1:23 |
 

میخواهم بنگارم.

میخواهم ببارم.

میخواهم این بغض فرو خورده را آزاد سازم.

وبا صدای بلند فریاد بزنم.... ای کاش!!!!

 

براستی چرا زندگی آدمی پر از" ای کاش"هاست؟

چرا انسان این همه پر توقع است؟

چرا طمع او پایان ناپذیر است؟

هر لحظه بیشتر از پیش میخواد.

در قبال این همه خواسته آیا تکلیفش را به خوبی انجام می دهد؟

یا فقط طلب می کند؟

خدایا !

در مقابل تو با این همه بزرگی و سخاوت،

"من" این موجود فانی چه کرده ام؟

هر روز در خواستهایم بیشتر از دیروز.

هر شب طلب هایم ، طلبکارانه تر از دیشب.

اما برای ادای فرایضت شانه خالی می کنم.

به راحتی از دستورت سر می پیچم.

و تو باز چشم می پوشی.....

غرق زر و زیور دنیایت که می شوم صاحب این دنیا را فراموش میکنم.

خالق این همه زیبایی و نعمت در خاطرم کمرنگ میشود.

فقط استفاده میکنم....

اما کافیست دردو رنجی گریبانگیرم شود که همه ی درها به رویم قفل شود،

آنگاهست که دوباره با شرمساری از خود کرده هایم درب خانه ات را می کوبم.

و تو برای هزارمین بار بروی سیاهم لبخند می زنی...

چه تحملی !

اگر من جای او بودم !!!!!

 

خداوندا مرا مملو کن از بینش الهی.

به من تفکری عطا کن که لحظه به لحظه برای داشته ها و نداشته هایم

تو را شاکر باشم.

خدایا روح خسته ام را آرام کن .....

 

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت 1:27 |
 

اون سالا که کو چولو بودم بزرگترین آرزوم این بود که اون عروسک گنده که

لباس عروس داره مال من باشه.یا اینکه منم وسایل آشپزخونه ی اسباب بازی

داشته باشم که بشه باهاش خاله بازی کرد.

یه کم که بزرگتر شدم همیشه آرزو داشتم مامانم برام کفش تق تقی بخره و اجازه

بده باهاش برم مدرسه به همکلاسیام پز بدم.

یه کم بزرگتر: خدایا میشه فردا صبح که از خواب بلند شدم موهام از پشت به

مچ پام برسه !

یه کم بزرگتر:ای خدا چی می شد این امتحان لعنتی نبود!آرزوم رسیدن به مقاطع

بالا تر بدون امتحان دادن بود.

کمی بزرگتر:خدایا یعنی میشه منم به لبام ماتیک بزنم و موهام و طلایی کنم!آرزوم بود

چشمام سبز باشه.

یه کم جوان تر:خدایا پس کی اون شاهزاده ی جوان با اسب سپید میاد دنبالم تا من و

ببره به هفت شهر عشق!

یه کم عاقل تر:خدا جون آرزودارم منم مادر بشم.هم پسر داشته باشم هم دختر.

کمی دانا تر:خدای من یعنی میشه خونه ای میخوام توش زندگی کنم خودم طراحیش

کنم.وسایلش به سلیقه ی خودم تهیه بشه!

یه کم پخته تر:خدای من آرزومه که قبل از مامان و بابا بمیرم.یعنی میشه دایی ممد

دوباره به این دنیا بر گرده !

یه کم مدبرانه:خدایا آرزو دارم بچه هام در کمال آرامش و خوشبختی به ثمربرسن.

...................

 

و حالا بعد گذشت این همه سال با آرزو های جورواجور یه آرزوی محال دارم.

 

آرزوی یه سفر....

 

 

  آرزوی من این است:

که دو روز طولانی در کنار هم باشیم

فارق ازپشیمانی

آرزوی من اینست:

نرم عاشق و ساده همسفر شوی با من

در سکوت یک جاده

آرزوی من این است:

در شبی پر از رویا، پیش ماه تو باشم

لحظه ای لب دریا

آرزوی من این است:

زیر سقف این دنیا، من برای تو باشم

تو برای من تنها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 و ساعت 0:21 |
 

مرا می بینی هر دم زیادت می کنی دردم

تو را می بینم و میلم زیادت می شود هر دم

به سامانم نمی پرسی نمی دانی چه سر دارم

به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم؟؟؟

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 و ساعت 1:22 |
 

گوش اگر گوش تو وناله اگر ناله ی ماست

آنچه البته به جایی نرسد فریاد است.....

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در سه شنبه دوم تیر 1388 و ساعت 1:48 |
 

دلم می سوزد از باغی که می سوزد....

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 1:17 |

وطن نام تو نام نامداران

همه فصل تو بادا نو بهاران

وطن سبزی سپیدی سرخ گونی

مبادا دشمنت را جز زبونی

 

وطن پرنده ی پر در گم

وطن شکفته گل در خون

وطن فلات شهیدان شهر

وطن پا تا به سر خون

وطن ترانه ی زندانی

وطن قصیده ی ویرانی

ستاره ها در دنیا به ظلمت

به خاک اگر چه می ریزند

سحر دوباره بر می خیزند

بخوان که دوباره بخواند

این قبیله ی قربانی

گل سرود شکفتن را

بگو به خون بسراید

این عشیره ی زندانی

حرف آخر رستن را

با دژخیمان اگر شکنجه

اگر بند است و شلاق و خنجر

اگر مسلسل و انگشتر

با تبار فدایی  با غرور رهایی

بنام آهن و گندم

اینک ترانه ی آزادی

اینک سرودن مردم

امروز ما، امروز فریاد

فردای ما، روز بزرگ میعاد

بگو که دوباره می خوانم

با تمامی یارانم

بگو که به خون می سرایم

دوباره با دل و جانم

حرف آخر رستن را

 

بگو به ایران

بگوووو به ایران

 

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 و ساعت 1:15 |
 

برادر جان نمی دونی چه دلتنگم

برادر جان نمی دونی چه غمگینم

نمی دونی

                           نمی دونی چه سخته در به در بودن

برادر جان

 نمی دونی چه تلخ وارث درد پدر بودن

چه تنهایی غمگینی........

 

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 و ساعت 0:40 |
 

مامان!

نمی دونی چقدر دلم برات تنگ میشه.

نمی دونی روزا چقدر دلم هوات و میکنه.

دلم می خواست منم مثل بیشتر دخترا که ازدواج می کنن،

خونم به خونت نزدیک بود تا می تونستم بیشتر بهت سر بزنم.

هر روز غروب که میشه ،میام کنار پنجره چشمام و می بندم،

دست کیمیا و کسری رو می گیرم پروازززز می کنم سمت خونت.

انگار جدا می شم از دنیا.

در و بروم باز می کنی.

اون حیاط با صفا و آب پاشی شده با اون باغچه ی کوچولو

روحم و تازه می کنه.

مثل همیشه بابا روی صندلی نشسته پا روی پا اندخته

با اون عینک دور مشکی مشغول کتاب خوندنه.

از بالای عینک یه نگاه سطحی بهم می ندازه وسلامم و جواب می ده.

مامان!

تو نمی دونی پیشونی پینه بسته ی بابا رو که به اخمش اضافه می کنه

با یه دنیا عوض نمی کنم.

اون با همه ی بد خلقی هاش که اقتضای سنشه برای ما پناهه.یه پشت

گرمیه.

با سینی چایی و کیک از پله ها پایین میای و وارد حیاط می شی.

وقتی به صورت مظلوم و با محبت و جدیت نگاه می کنم ،

همه وجودم آروم میشه.

اما چقدر خسته و محزونی مامان !

آره  می دونم ......

مرگ ناگهانی دایی ممد کمرت و شکست.دیگه قد راست نکردی.

هشت ماهه که چشم چپت به خون نشسته.

حق داری

هشت ماهه که چهره و صدای گرم یه دونه برادرت و ندیدی و نشنیدی.

 

مامان !

یادته اون روز پای تلفن گفتی هر شب برای یکیتون گریه می کنم و از خدا

براتون مساعدت می خوام ؟ یادته مامان ؟

اون موقع شوخی کردم و گذشت...اما دلم می خواست بمیرم.

مامان دوست ندارم غصه بخوری.سختی و مشقت تو زندگی همه هست.

دلم می خواد همه دردای عالم رو به جون بخرم اما تو شاد باشی و بخندی.

چه نعمتیه مادر بودن!

چه دردیه مادر بودن!

کیک و چایی رو با هم می خوریم یه کم حرف می زنیم.بعد دست بچه ها رو

می گیرم دوباره به اون سر تهرون پرواز می کنم......

می بینی مامان !

من حتی از خیال با تو بودن خوشم.این کار هر روزه منه.

 

خیلی دوست دارم مامان . تو دنیای منی..........

روزت مبارک  زنده باشی الهی

 

 تا آخرین دم در جهان

گر پیر باشم یا جوان

من کودکم تو مادری

مادر زعالم برتری

 

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 15:25 |
 

"عشق" تنها گلی است که بر می آید و شکوفا می شود،بی نیاز به هیچ فصلی.

خطاست که بیاندیشیم عشق حاصل همراهی دراز مدت و طولانیست.

عشق فرزند قرابت روح است و این وابستگی اگر به لحظه ای خلق نشود،

به سالها و حتی به نسلها موجود نخواهد شد.

 

نوشتن به قاموس کلام،از خاطره ی ساعات ولحظات لبریز از شادمانی و اندوه

وعشق و امید و غم،سخت دشوار است.

قصه ی روزهای رفته،شرح احوال امروز،وحشت آینده،رازهای نهفته،امیدهای

واهی و رویاهای اندوهبار را از ژرفای دل بر می کشم.

ساعاتی که بدون حضور می گذرد هر دقیقه اش سالی در امتداد عشق است.

اشک از چهره می زدایم، لبخند می زنم،همه چیز را از یاد می برم مگرعشق را.

به افقهای دور دست می نگرم.

آنجا که نور خورشید به ابرها رنگ نارنجی می زند.دیده با دست پنهان می کنم.

انگار چشمم به نور کم سوی شمع خو گرفته.

 

میخواهمت ای عشق

میخوانمت ای عشق

زمزمه ی بالهای مرا در سکوت شب آیا می شنوی!

صدای جان مراکه بر فراز تو بال می زند می شنوی!

به آواز من گوش فرا می دهی!

 

ای عشق

مرا دوست بدار همچنان شاعری که اندیشه های هولناکش را.

مرا به یاد آر آنچنان که مسافری آبگیری را.

مرا به خاطر آر آنچنان که مادری فرزند مرده اش را.

و پادشاهی که بخشودن زندانیش را....

 

بمان با من ای عشق

 

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت 1:12 |
 

آن چیز که نگرانت می کند بر تو چیره می شود.

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 1:56 |
 

 

 

تو را گم مي كنم هر روز و پيدا مي كنم هر شب
بدينسان خوابها را با تو زيبا مي كنم هر شب
تبي اين كاه را چون كوه سنگين مي كند گاهي

 

چه آتشها كه در اين كوه برپا مي كنم هر شب
تماشايي است پيچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
كه پيچ و تاب آتش را تماشا مي كنم هر شب

مرا يك شب تحمل كن كه تا باور كني اي دوست
چگونه با جنون خود مدارا مي كنم هر شب
چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو

كه اين يخ كرده را از بيكسي ( ها ) مي كنم هرشب
تمام سايه ها را مي كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا مي كنم هر شب

دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش
چه بي آزار با ديوار نجوا مي كنم هر شب
كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟

كه من اين واژه را تا صبح معنا مي كنم هر شب

 

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:17 |
 

چندی است مرا به حال خود رها کرده ای.

هر چه کردم هیچ نگفتی.

گناهانم را چشم پوشیدی.

خطاهایم را نادیده گرفتی.

نکند مرا نمی خواهی ؟

نکند صدای محزون مرتعشم ، فضای عرشت را کدر می کند؟

 

با تو هستم !             پروردگارم !    

 

می شنوی صدای سوزم را ؟

 

همیشه پای سجاده ی سبز عبادت، ذکر زیر لبم تقرب به تو بود.

همیشه دعا می کردم : خداوندا بگیر از من آنچه تو را از من می گیرد.

چقدر دلم تنگ است برای ساده سخن گفتن با تو ای "حضرت عشق"

چقدر دلم تنگ است برای شبهایی که سر به مهر نیازیا کنار پنجره ی تنهایی

زیر نور ماه با چشمان تر به درد دلهایم گوش جان می سپردی.

زمزمه هایت را می شنیدم آن شبها.....

من در آن شبهای بارانی از تو هدیه ای گرفتم جاودان که هر روز و شب

مقابل دیدگانم نمو می کند.

چقدر اشک ریختم...

چقدر زار زدم به درگاهت...

وچه دلنشین بود هنگامی که هدیه ام را بر بال فرشتگان به زمین فرستادی.

آیا من لیاقتش را داشتم؟

 

چگونه تو را نستایم ای پناه بی کسی هایم.

 

من تلالو وهیبت و عظمت عشق تو را در وجود عشق دنیاییم می بینم.

او نا خواسته پلی شد برای رسیدن به وصال تو....

 

از روی تو خجلم.

از خود کرده هایم ، از بدیها و پستیها ،از کاستیها و عصیانم شرمسارم.

مرا به خود باز گردان.

                                 از من بگذر ای قادر متعال.

 

سالهاست آرزوی میهمانی خانه ات با دلم عجین است.

خدای من ! آیا میزبان این بنده ی خاطی و گنهکارت می شوی؟

 

مرا دریاب یا" ستار العیوب"

 

 

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 23:53 |
توانا ترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند.

شاید سکوتی تلخ گویای دوست داشتنی شیرین باشد.........

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 0:21 |

پریشانم امشب

ازچه؟ نمی دانم

نگرانم

چرا؟ بی خبرم

دلواپسیم از چیست؟

مرا چه می شود؟

این زندگی مرا ملعبه خود قرار داده.

با من بازیها می کند

به هر سو که می خواهد مرا می کشاند

و من هیچ شکایتی نمی کنم.

انگار به بازیهایش عادت کرده ام.

من کجای این بازیم؟

آنقدر غرق لذت بازی شدم که چون و چندش برایم

بی اهمیت شده است.

فقط می خواهم در کنار همبازیم باشم.

حتی اگر ببازم این زندگی را....

 

 

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 0:38 |
 

از مرز خواب می گذشتم

در پس درهای شیشه ای رویا ها

در مرداب بی ته آیینه ها

هرجا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم،

یک نیلوفر روئیده بود.

سیلاب بیداری رسید

چشمانم را در ویرانه ی خوابم گشودم

نیلوفر به همه ی زندگیم پیچیده بود

در رگهایش من بودم

هستیش در من ریشه داشت

او همه ی من شده بود........

 

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 0:42 |
 

 

 

با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام

آمده آن لحظه ی توفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا که بگیری و بمیرانی ام

خوبترین حادثه می دانمت

خوبترین حادثه می دانی ام

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیرزمانی است که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام

 

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 0:21 |
 

جز با چشم دل هیچ چیز را چنان که باید نمی توان دید.

نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.

ارزش گل تو بقدرعمری است که به پایش ریخته ای.

 

برگزیده ای از یک یادگاری

 

+ نوشته شده توسط کیمیاگر در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 و ساعت 0:15 |


Powered By
BLOGFA.COM